سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )

335

تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )

مىداد ولى او تسكين نمىيافت . ( 1 ) آنگاه حسين ( ع ) پرسيد : « به اين زمين چه مىگويند ؟ » گفتند : كربلا و به آن زمين نينوا - كه نام قريه‌اى است در آن - نيز مىگويند . حسين ( ع ) با شنيدن اين نام گريه كرد و فرمود : « غم و بلاء ! ام سلمه به من خبر داد و گفت : جبرئيل به خدمت رسول خدا ( ص ) بود و تو نزد من بودى ، گريستى ، رسول خدا ( ص ) فرمود : « پسرم را به من واگذار » و من واگذاردم او تو را گرفت و روى زانويش گذاشت ، جبرئيل پرسيد : آيا او را دوست داريد ؟ فرمود : « آرى » جبرئيل گفت : امّت تو او را خواهند كشت ، و گفت : اگر بخواهى خاك زمينى را كه در آن كشته مىشود به تو مىنمايانم ؟ فرمود : « آرى » . ام سلمه مىگويد : جبرئيل بالش را بر زمين كربلا گسترد و آنجا را به پيامبر ( ص ) نشان داد . و چون به حسين ( ع ) گفتند كه اين زمين كربلاست آن را بوييد و گفت : « به خدا سوگند اين همان زمينى است كه جبرئيل به رسول خدا ( ص ) خبر داد و من در آنجا كشته مىشوم » . ( 2 ) در روايتى آمده است ، يك مشت از خاك كربلا برداشت و بوييد ، و ابن سعد در « طبقات » از واقدى به همين مضمون نقل كرده ، مىگويد : رسول خدا ( ص ) به خود آمد در حالى كه در دستش خاك سرخى بود . ( 3 ) و نيز ابن سعد از شعبى نقل كرده ، مىگويد : على ( ع ) در مسير خود به صفين از كربلا گذر كرد و در مقابل نينوا - قريه‌اى در كنار فرات - توقف نمود و كسى را كه مسئول آب وضويش بود صدا زد : « بگو ببينم اى بندهء خدا به اين زمين چه مىگويند ؟ » گفت : كربلا پس على به قدرى گريه كرد كه زمين از اشك چشمش تر شد سپس فرمود : « روزى به محضر رسول خدا ( ص ) رسيدم ديدم گريه مىكند پرسيدم چرا گريه مىكنيد ؟ » فرمود : « جبرئيل اندكى پيش نزد من بود و به من خبر داد كه پسرم حسين را كنار شط فرات در جايى به نام كربلا مىكشند سپس جبرئيل مشتى خاك را برداشت و به من داد بوييدم اكنون جلو اشك چشمم را نمىتوانم بگيرم » . ( 4 ) حسن بن كثير و عبد خير نقل كرده‌اند : چون حسين ( ع ) به كربلا رسيد ، ايستاد و گريست و فرمود : « پدرش فداى آن نوجوانانى كه در اينجا كشته مىشوند ، اينجا محل فرود آمدن آنها و جاى باراندازى ايشان و اينجا محل شهادت اوست » سپس گريه‌اش افزون